آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

187.حرم

ديشب بالاخره رفتم حرم ، مامان موند خونه پيش شما و با خانوما رفتيم حرم ... امروز از صبح هتل بوديم و اساسى كلافه ، ظهر هم مامانى رفت از پسران كريم چلو گوشت خوشمزه خريد و آورد خونه! يعنى حتى برا غذا هم نيومدن بيرون! همسفراى تنبلى داريم :( عصرى حسابى كلافه بودم و گفتم ديگه بريم خسته شدم !!! آخه ١٠٠٠ كيلومتر نيومديم كه بشينيم تو هتل كه! خوب خونه مون نشسته بوديم ديگه! زنگ زدم به خاله شهرزاد و خاله لطف كرد اومد و باهم رفتيم گردش ، ياسى دوست داشتنى هم باهاش بود و كلى خوشحال شدم ديدمش:* رفتيم خيابون سجاد راه رفتيم و بعد رفتيم كافى شاپ شوگر و كيكهاى خوشمزه خورديم:) راستى اون پارك ديروزيه اسمش خورشيد بود:دى بعد رفتيم دنبال عموى مهربون همسر خاله و بعد...
9 تير 1392

186.منه!

امروز با تور هتل رفتيم زيست خاور ، عجب جاى سطح پايينى شده بود طفلى! اون زمانيكه ما رفته بوديم خوب بود! خلاصه رفتم تو يه نمايندگى رونيك ، داشتم نگاه ميكردم ديدم آميتيس يه عروسك انگرى برد زرد برداشته و داد ميزنه منه!!! با سكون " م " خيلي بانمك ميگفت:* هيچى ديگه الان آميتيس يه انگرى برد زرد داره:دى
8 تير 1392

168.دندون سوم

دو روزه یه سره غر میزنی:( یعنی اعصاب واسم نذاشتیا:( دیشب باز بد خوابیدی ... خوابت میومد تا میخوابیدی بیدار میشدی:( در آخر دیدم اندکی داغی که بهت یه ذره استامینوفن دادم و خوابیدی ... امروز از بسسسسسسسسسسسس ناله کردی اعصابم خرد شد و زنگ زدم وقت گرفتم و بردمت پیش دکتر پروند ... معاینه ت کردن و گفتن دونه های ریزی تو تنت هست که من ندیده بودمشون! از بس ریزن! گفتن واکسن داره اثر میکنه ضمن اینکه اتمالا داره دندون درمیاره ... برای جوشهای صورتت یه پماد ساختنی دادن و آهن ت رو عوض کردن و همین! رفتیم خونه ی مامان اینا و تو موندی اونجا و من رفتم داروهات رو گرفتم ... برگشتم خوابیده بودی ... عصری داشتم باهات بازی میکردم دهنت رو باز کردی دیدم دندون بالاییت س...
28 خرداد 1392

154.اولین سفیده ی تخم مرغ

دیگه یکساله شدی و دکتر گفت میتونی سفیده ی تخم مرغ و اسفناج و عسل پاستوریزه بخوری:) امروز هم اولین سفیده ی تخم مرغت رو خوردی و ظاهرا دوست هم داشتی:) نوش جونت:* امروز سام خاله مریم یک ساله شد:) تولدت مبارک سام کوچولو:*
18 خرداد 1392

146.خاله سارا

خاله جونی دستت درد نکنه کلی بهت زحمت دادیم:* امروز ظهر خونه ی خاله سارا بودیم و برات یه سوپ خوشمزه پزید خاله:* بعدشم کلی چیزای خوشگل خوشگل واسه تولدت درست کرده برامون که حسابی دستش درد نکنه:* فقط آوا خوشگله رو ندیدم در آخر:( خونه شم حسابی بهم ریختیم و در آخر هم چایی منو ریختی رو فرشش:( طفلی خاله! بعد از اونجا رفتیم خونه ی دایی افشین ... عصری رفتیم قلم و اینا خریدیم و براش سوپ گذاشتم هرچند گفت نمیخورم ولی انقدر توش چیز میز ریختم که بو نده! خوب بچه بخور که زود بهتر شی! دایی بدغذا! پ.ن. از دیروز تا حالا وایمیسی و هی تو ایستادن پیشرفت میکنی و زمانش طولانی تر میشه دخترکم:*
11 خرداد 1392

145.توتو

خبر خوب! امروز دایی افشین مرخص شد البته 2 ماه استعلاجی بهش دادن! دیروز عملش کردن و رفتیم دیدنش ... ما که حدود 9 رفتیم بهوش بود ولی همچین کامل نبود ولی امروز گفتن مرخص :) خوب اینجوری خیلی بهتره ... آنیتا گناه داشت بابا افشین ش پیشش نباشه ... آنیتا همیشه میگه عمه بابای من دو تا بیمارستان داره! یکیش همین که مهدکودکم توشه یکیشم تو برج میلاد ه:) - منظور همون لاله س - خلاصه که گفته باشم داداشم دو تا بیمارستان داره!!! دیروز کلی از دست سیما خندیدم ... روزی که آمیتیس بدنیا اومد آنیتا اومد گفت عمه خوردی زمین نی نی ت دراومد؟! یه بارم به مامانش گفته خوردی زمین من به دُینا :* اومدم:) دیروز میگفت بهش بگم بابا افشین خورده زمین همش منتظره که با یه بچه بیاد:...
10 خرداد 1392

143.دخترمان انتخاب میکند!

نون سنگک میخواستم بهش بدم ... اول یه تیکه ازش جدا کردم هی نون بزرگه رو نگاه کرد با یه حالتی که تو الان باید تو دستم باشی نه اون:دی بعد گرفت کوچولوئه رو ... بعد دیدم نونش خشک شده گفتم عوضش کنم با یه نون تازه تر ...دادم دستش ... دستمو زد کنار و نون خودش رو برداشت:* قربونت برم مامان:* پ.ن : امروز خونه ی مامانی آنیتا شیهه! میکشید تو هم با جیغ همراهیش میکردی:* امروز خونه تمیز میکردم تو هم خیلی همراهی کردی عزیزم:* فقط سر لباس جمع کردن تفاهم نداشتیم! تا در کمدت رو باز کردم اومدی همه ی لباسات رو ریختی بیرون! تازگیا خیلی بانمک شربازی درمیاری ... خونه ی مامانی اینا هم با جدیت تا رومون رو اونور میکنیم میری سر شومینه و سنگهای اون تو رو با دو دست میر...
7 خرداد 1392